01.20.10
ایرانتان مبارک
ایران دیگر آنی نیست که می خواستیم…
روزگاری بود نه به قدمت “یکی بود یکی نبود” که همین سال های نزدیک، که هر از گاهی خیابان ها میزبان شهیدی بودند که روی دست ها می رفت. روزگاری که جان آدم ها آنقدر ارزش داشت که فقط برای ارزش ها هبه می شد نه پایمال قدرت و نادانی. روزگاری که آبرو ارزش داشت و اخلاق فدای برد و باخت نمی شد.
روزگاری که در آن بهشتی ای نفس می کشید که وقتی گفتند شعار بدهیم شاه حرام زاده است بر کشتن اخلاق و دین برآشفت. روزگاری نه چندان دور که خمینی ای در آن زنده بود که وقتی گفتند صدام زنا زاده است ابرو در هم کشید؛ روزگاری که آبروی آدم ها دستمال هوس پیشگان نمی شد و اخلاق عزت داشت. روزگاری که…
این ها نه شعر و خیال که حقیقتند، که وعده مان بودند و آرزومان. این ها همه تعهد انقلابی بود که می خواست طرحی نو در اندازد و بستری باشد برای تعالی انسان ها. اما این روزها ایران دیگر برای ما ها نیست انگار؛. دود همه جا را فراگرفته و چشمان تیره می بینند و دهان ها آن قدر باز که چشم ها بسته؛ یاس راه گلو را می بندد تا کوله بار خویش را جمع کنیم و برویم، ولی به کجا؟ جایی دیگر مگر داریم آیا؟
بد سازی به نواخته شدن افتاده است این روزها. گوشه ای می نشینیم وخسته از مرگ اخلاق زُل می زنیم به گذشته. و مثل همیشه “حرف آخرمان و آخر حرفمان را با بغض مي خوریم”. مبارکتان این ایرانتان، خوش باشید در ناخن به صورت یکدیگر کشیدنتان که هم رونق زمان شمــــــــــــا نیز بگذرد.
پ.ن: یک و دو و سه و چهار و البته پنج و شش و …
(آن هایی که پنج را نمیتوانند ببینید یا بشنوند: لینک صدای حاج منصور ارضی است که دیگران را حرامزاده و ولد حیض می خواند)
01.19.10
حجاب و امنیت دختران
.
یکی از مسائلی که در طول این مدت چند ساله ی زندگی در خارج از ایران به آن برخورده ام مساله ی حجاب خانم ها و همچنین احساس امنیتی که می کنند است. چند وقت پیش در یک مهمانی کوچک خانواده های دوستان ساکن انگلیس که به همراه همسرانشان دور هم جمع شده بودند، من از خانم های جمع پرسیدم که شما در کجا احساس امنیت بیشتری می کنید؟ ایران یا اینجا؟ جواب همه مطلقا “اینجا” بود. نکته این است که همه ی آن خانم ها مذهبی و برخواسته از یک بستر دینی بودند و عمل دینی، مثل حجاب، برایشان امری مهم و اصیل بود. وقتی بحث بیشتر در گرفت روی بعضی مطالب بیشتر انگشت می گذاشتند: نگاه های هیز در اینجا نیست یا خیلی کم است، اینجا به “آن چه که هستی” احترام می گذارند لذا چه با مانتو باشی یا دامن و یا چادر تو را چپ چپ نگاه نمی کنند، اینجا آدم احساس امنیت بیشتری می کند حتی اگر شب تنها بیرون بروی (1) و دلایل دیگر.
برایم جالب بود چرا که همین جواب ها را از خانم های محجبه ای که در هند زندگی می کردند هم شنیده بودم. این احساس امنیت البته فقط به دختران و زنان محجبه محدود نمی شود، بلکه حتی آن هایی هم که دوست دارند آزاد تر بگردند آن گونه که می گویند فضای دیگری را این جا تجربه می کنند. در این زمینه از یکی از دوستانم، که بنا بر تعریف رایج حجاب اینجا بدون حجاب می گردد، پرسیدم که آیا در تهران مورد متلک پرانی پسران واقع می شده، جواب داد: اوه، آره، زیاد…؛ پرسیدم اینجا چه طور، محکم گفت نه اصلا. این تجربه ی مورد آزار چشمی (نگاه هیز) و زبانی (متلک) قرار گرفتن، امر مشترک جواب های خانم های محجبه و غیر آن بود که متفقا قائل به این بودند که این جا این اتفاق برایشان نمی افتد. یکی از آن دوستان محجبه می گفت: “میدونید توی تهران متاسفانه اینجور شده که دیگه فرقی نمیکنه که چادر داشته باشی یا نه، مثلا همین که واسه تاکسی گرفتن کنارخیابون وایسی معمولا چن تا بوق و چراغ برات میزنن، می دونین مرزها انگار دیگه به هم ریخته و قاطی شده…”.
آن طرف قضیه هم جالب است: خانم هایی از غرب که به بعضی کشور های اسلامی می روند گاهی تجربه های خوشایندی از نوع نگاه و برخورد مردان نسبت به خود ندارند. دوستی که از شیعیان بریتیش (خوجه) است برایم از سفر تفریحی خانوادگی شان به شرم الشیخ مصر می گفت که یک شب بعد از صرف شام در یک رستورانی مدیر رستوران آمده کنار میز و آهسته به پدرش گفته که پول شام را نمی خواهید بدهید، و بعد هم گفته که من دویست شتر و چند صد گونی گندم و چند صدهزارپوند به تو می دهم که دخترت را به من بدهی! این البته در عین عجیب بودن شاید تا حدودی تحت عنوان یک خواستگاری شرم الشیخی قابل توجیه باشد! ولی تجربه های شرم آور تری هم متاسفانه گاهی در بین جوامع خاورمیانه ای و اسلامی وجود دارد (این را بخوانید).
چند ماه پیش آقای محمد مطهری (فرزند دیگر شهید مطهری) سلسله مقالاتی را در وبسایت تابناک منتشر می کرد که در آن ها با بیانی روان به آسیب های اجتماعی ملموس در جامعه اشاره می کرد که اتفاقا بسیار هم مورد توجه و استقبال خوانندگان واقع شدند. اما متاسفانه به نظر می رسد که نه تنها اراده ایی جدی برای “مساله” دیدن این امور وجود ندارد، بلکه در این شرایط جاری پیش آمده و به شدت سیاست زده ی کشور تنها صدایی که به نظر شنیده نمی شود صدای حل “مساله ی اجتماعی” از دید اجتماعی است. حل این دست مسائل بی شک نیازمند همتی همه جانبه است: فقهای متهور- در کنار تحولی در فقه(2)؛ حضور جامعه شناسان و آسیب شناسی مستمر، رسانه ی موثر، سازمان های واسط فعال (مثل سازمان های غیر دولتی- NGOها) نیروی انتظامی آموزش دیده، و بیش و پیش از همه چیز باور به “مساله” (3) بودن این دست قضایا است.
.
پ.ن: با این توصیفات؛ اگر حجاب را “نوع و کیفیتی از بودن” تعریف کنیم، حجاب مردان و آن گونه که “باید باشند” در جامعه ی ما چه خواهد بود و چگونه باید تبیین شود؟
.
.
1 ممکن است کسی در مقام انکار این مساله، شواهدی از تجاوز به دختران و غیره درغرب را مثال بیاورید؛ که به جای خود می تواند درست باشد اما نکته ای که من با آن اشاره می کنم آن “احساس” امنیتی است که دختران ما در اینجا نسبت به ایران دارند.
2 مثلا این خبر را بخوانید (+)؛ فقه ای از این دست نه تنها جوابگوی نیازهای فعلی نیست که دافعه ی آن صد ها برابر بد تر است. جالب اینکه آقای علم الهدی در حالی این را بیان کرده اند که خبرگزاری شین هوا در گزارشش خانم حسینی پرچمدار تیم المپیک ایران را نماد متانت و وقار زن ایرانی معرفی کرده بود.
3 تا کید من بر واژه ی مساله از این جهت است که وقتی یک امر را به عنوان مساله ی اجتماعی دیده شود، در نتیجه نه در مسیر انکار یا حذف آن که در مسیر تحلیل و راهکاریابی برای آن خواهیم رفت. سال های آغازین انقلاب معتاد ها به چشم مجرم دیده می شدند و به محض اینکه گیر کمیته یا گشت ثارالله می افتادند دستگیر و زندانی شده و به مراکز بازپروری فرستاده می شدند. با گذشت زمان و چرخش در نوع نگاه ِ”مساله بین”، اکنون آن ها نه مجرم که به بیان بهتر بیمار دیده می شوند، و بازپروری نه اجباری که اختیاری است، و می بینیم که در سال های اخیر توزیع سرنگ رایگان (یا بدون نسخه) بین آن ها امری مورد تایید است.
01.17.10
حکایت باقی (دو)…
تو گویی دیگر در ادبیات رسمی و دولتی ما این مساله جا خوش کرده که واژه ی “روشنفکر” معنایی آن چنان وقیح را به ذهن متبادر می کند که ترکیب های ساخته شده از این واژه چیزی می شوند شبیه فحش و انگ.
کاش گاهی این واژه در زبان های دیگر و در متن اجتماعی-فرهنگی مورد استفاده در جامعه های دیگر هم دیده می شد تا باور می کردیم که چقدر این واژه می تواند افتخار آفرین باشد، هنگامی که در یک گفتگوی ساده بین دو نفر در یک فروشگاه یا صف اتوبوس از زبان فردی در توصیف دوستش می شنوی: He is very intellectual یا She is very educated and intellectual
وحکایت همچنان باقی ست…
01.04.10
کدام ریزش، کدام رویش؟
حرف یکی است؛ چه بگوییم که انقلاب فرزندانش را می خورد یا این که انقلاب ریزش ها و رویش هایی دارد، هر دو به یک حقیقت از دو رویکرد (approach) متفاوت می نگرند. هر سیستمی که تغییر می کند یک عده افراد را جایگزین قبلی ها می کند. دلیل ساده اش هم این است که از نظر تغییر خواهان (انقلابیون) نه تنها آن ساختار نامناسب یا فاسد است بلکه افراد آن ساختار نیز برای ایجاد سیستم و ساختاری جدید و ارایه ی گفتمانی متناسب با انقلابِ انجام گرفته مناسب نیستند. این مساله در مرحله ی ابتدایی و دفعی انقلاب کم و بیش قابل توجیه است از آن جهت که “انقلاب” ها در مرحله ی ایجاد منطق خاص خودشان را دارند. و باز همچنان در حرکت تدریجی و زمان مندِ ایجاد ساختار نو، طبیعی است که بعضی از همان افرادی که هدفشان نیل به آرمان های جدید و خلق گفتمان نو بود نیز نسبت به بعضی تصمیم ها، رفتار ها و یا قانون های ایجاد شده در ساختار نو منتقد شده و یا احتمالا دست به مخالفت بزنند. تاریخ انقلاب اسلامی ایران نیز چیزی جدا از این نیست.
در طول دوره ی سی ساله ی پس از انقلاب بوده اند بسیاری از افراد که چه به حق یا ناحق توسط ساختارِ جدیدِ ایجاد شده کنار زده شده اند که این مساله با “ریزش های انقلاب” واژه پردازی شده است. در این یکی دو سال گذشته این بحث بسیار مطرح شده است که انقلاب اسلامی در قبال ریزش هایی که داشته – و به نظر می رسد که قرار است پیش رو داشته باشد! – رویش هایی نیز داشته است و اخیرا هم این بحث مطرح است که نسبت رویش ها به ریزش ها بیشتر نیز می باشد. اما ملاک و منطق این ریزش ها در چیست؟ چه وقت انتقاد و یا ناهمراهی یک فرد را باید ریزش در نظر گرفت؟ آیا در ریزش ها افراد خود به خود می ریزند و یا ساختار بنا شده با عدم تحملشان آن ها را کنار می زند؟ حدود این همراهی و نا همراهی ها تا کجاست تا فرد جزو رویش ها یا ریزش ها محسوب شود؟ و از سوی دیگر چگونه و چه افرادی جزو رویش ها به حساب می آیند؟ منطق این رویش ها چگونه است و افراد با ارایه ی چه سخنان یا رفتاری جزو رویش ها محاسبه می شوند؟ افراد در کار بازتولید چه گفتمانی می توانند باشند تا جزو روییده ها قلمداد شوند؟ و بسیار پرسش های دیگر از منظر نظری و عملی در این زمینه مطرح است.
اما جدا از اشکالات و پیچیدگی های نظری-عملی آن، به نظر می رسد نکته ای که می تواند مورد غفلت واقع شود بحث رویش های ریزاننده است. هنگامی که سخن از رویش می شود به ناچار بحث در مورد ظهور افراد – به عنوان عامل های (agent) متفکر- است که در مسیر بازتولید گفتمان فعلی، به عرصه ی مخاطبه و مکالمه (dialogue) با اجتماع در می آیند. می گویم مکالمه چرا که معنای دقیق “بازتولید” در ارتباط مستقیم با جامعه (به عنوان عرصه ی ظهور آن گفتمان) است که متجلی می شود. بدین لحاظ رویش الزاما در یک رابطه ی دیالیکتیک با “دیگری” است که معنا می یابد. خطرناک ترین نوع این “رابطه ی با دیگری”، رابطه ی انکاری می تواند باشد. بدین معنا که موقعیت و معنای فردِ نو ظهور (رویش) در انکار دیگری است که همچون او فکر نمی کند (ریزش)؛ به بیان دیگر در ریزاندن آن “دیگری” است که روییدن فرد معنا می یابد. بدین ترتیب فرد جدا شده (ریخته شده) نه بر اساس ضعف منطق و نظر، که صرفا به دلیل اختلاف با فرد نو ظهور (روییده شده) است که از گردونه خارج می شود. از این رو در شرایطی که ملاک های این دوگانه ی “ریزش-رویش” مشخص و عقلانی نباشد این امر می تواند به خطایی منطقی از نوع “مصادره به مطلوب” منجر گردد: آن که ما سخن ما را تایید کند از رویش هاست و آن که نه، خود به خود دور ریخته خواهد شد.
به همین دلیل رویش چنین افرادی به مراتب خطرناک تر از ریزش طبیعی افراد منتقد است. نگاهی ساده به سوگیری های اخیر افراد در جریانات اخیر، نوع ادبیات مورد استفاده ی آن ها و صدور دستور های افراطی از جانب برخی از ایشان و … نشانه هایی است بر نیاز به دقت بیشتر نظری در معنای دوگانه ی ریزش-رویش. بدین لحاظ شاید کمترین و ابتدایی ترین نتیجه، همان “احتیاط در مصداق یابی برای ریزش ها” باشد؛ و بعد از آن تلاش علمی و نظری در جهت یافتن و توضیح ملاک های عقلانی برای آن دوگانه.
01.01.10
منصف باش ولو با دشمنت
نامه ی آقای سید عبد الرضا موسوی به علی معلم دامغانی را خواندم و برای این که این نوشته را بنویسم چند بار هم. من آقای موسوی را نمی شناسم، فقط آن قدر می دانم که ظاهرا در سوره می نوشته (و یا می نویسد هنوز، نمی دانم؛ شاید هم که در گذشته مطلب یا مطالبی از ایشان در سوره خوانده ام و به یاد ندارم) و البته شنیده ام که سال های قبل تَرَش در صبح مهدی نصیری هم قلم می زده. نشناختن ایشان حسنی است البته تا به حکم اُنظُر إلی ما قیل آن چه که از ایشان اخیرا در بعضی سایت های خبری بر سر زبان ها افتاده را نقد کنم نه چون خود ایشان سر و قیافه ی افراد را!
من دلیل اینکه آقای موسوی این چنین پریشان و با زبان رها شده بر آقای معلم می تازد را نمی فهمم. لااقل اگر قصد نامه شان توضیح آن دلیل بوده، باید گفت که نامه شان عاجز است. آیا دلیل این عصبانیت خورده حساب های شخصی است؟ نمی دانم؛ آیا ایشان از لرزان شدن بنیان های هنر در ایران نگران شده؟ به نظر نمی رسد؛ از این است که معلّم جای میر حسین را گرفته؟ الله اعلم؛ از اینکه … ؟
آقای سید عبد الرضا موسوی معلّم (به فتح لام یا به کسرش) را سزاوار این مقام نمی داند؛ خب این که دیگر نیاز به این همه فحاشی ادیبانه و طعنه زدن به قیافه و سر و صورت و شعر ایشان ندارد. مگر در مملکت همه مسئولان (چه فرهنگی یا غیر آن) سر جای خود نشسته اند که از رفتن علی معلم به فرهنگستان چنین برآشفته شده اند؟ و البته مگر همان وبسایت هایی که با ولع نامه آقای عبدالرضا موسوی را از روی یکدیگر کپی-پِیست کردند باز ننوشتند که معلم گفته “والله من بی خبر بودم”؟ و مگر خودش رفته و التماس کرده تا پُستش بدهند؟ هنوز حکم این بنده خدا را هم دستش نداده اند که. گنه کرد در بلخ آهنگری…!
آقای موسوی شعر معلم را هم بی نصیب نمی گذارد. من نه شاعرم و نه ادعایی دارم در حوزه ی نقد شعر، اما این گونه حرف زدن در مورد شعر معلم را واقعا دور از انصاف می دانم. اگر از آقای معلم تنها یک شعر “تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما” یَش مانده باشد همین بس است که در خاطر نسل بعد از انقلاب ماندگار شود. “دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا” یَش هنوز که هنوز است در دل ها طنین دارد؛ بگذریم که ترانه های معلم نیز همچنان در خاطره ها ماندگار است: “جماعت یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن…”. در ضمن مگر ایشان ادعا کرده که همه ی اشعار و آثارش بهترین است؟ و البته مگر همین میر حسین موسوی –که آقای عبد الرضا موسوی آن چنان جانبدارانه معلّم را با ایشان مقایسه کرده اند- همه ی معماری ها و آثارش عالی است؟
عجب این که ایشان حدیثی از رسولِ مبعوث بر “مکارم اخلاق” را برای آقای معلم می خواند که “رحم الله امرء عرف قدر نفسه” ولی خود اصول اخلاقی را زیر پا می نهد. نمی دانم چه خواهد شد اگر این جنس نامه های “سرگشاده” در مملکت باب شود. باید ترسید از فردا روزی که هر کس و نا کسی به جای نقد منصفانه ی دیگران قلم به دست بگیرد و افراد را نه از جهت صلاحیت هایشان که بر اساس سروقیافه شان، زندگی خصوصیشان یا “نیمه ی پنهان”شان خط کشی کند.
نه آقای موسوی؛ سر به خطا برده اید برادر. ای کاش می گفتید که معلم از عهده ی مدیریت یک سازمان برنمی آید، ای کاش می گفتید علی معلم تجربه ی اجرایی ندارد، و یا حتا ای کاش می گفتید معلم عُرضه ی انجام هیچ مسئولیتی را در حوزه ی هنری نداشت. شما به جای همه ی این ها – گویی که سال ها عقده ای شخصی را از علی معلم در دل داشته اید که حالا سر باز کرده – نامه ای نوشته اید که بیشتر شبیه فحش نامه های روزنامه ی شلمچه یا صبح است، آن زمان که با اصراری بچه گانه عبدالکریم سروش را حاج فرج دباغ می خواندند و دیدیم که سروش، سروش ماند و آن ها چون کف روی آب رفتند*. من نیز چون خیلی های دیگر از شنیدن این خبر جا خوردم و می دانستم که معلّم شایسته ی این منصب نیست؛ اما این نامه ی شما را نیز خارج از مدار حق و انصاف دیدم. روا نیست که این شیوه از سخن و انتقاد همه گیر شود. شما را محترم می شمارم چرا که اهل تفکرید و قلم، آن چنان که علی معلم را نیز. و البته از همین رو ست که سخنانی آن چنان را نه شایسته ی شما می دانم نه بایسته ی اهل فکر.
خداوند ما را بر صراط حق نگهدارد.
* البته هنوز یادمان نرفته که چگونه همین چند وقت پیش آقایان دولت آبادی و سروش با چنان ادبیات دور از شانی در ملا چنگ در صورت یکدیگر انداختند و یکدیگر را نواختند
.
همین نوشته در پارسینه
12.30.09
حرف بزن سیّد…
خسته ایم سیّد… حرف بزن… چیزی بگو. بگذار دوباره طنین صدایت را بشنویم و باور کنیم که تو همان نخست وزیر امامی. بگذار در گوشمان دوباره زمزمه شود که آمدی تا آرمان های روح الله مان را زنده کنی. بگو، باز بگو که آمده ای تا ایران را دوباره “جمهوریِ اسلامی” کنی. بگذار تا باز شعار آن شود که “پرچم ایران مرا پس بگیر”. سیّد می دانی که آن سه رنگ مال ماست، با همآن کلمة اللهِ در سپیدی اش. مال من و تو این مردمی ست که کتک و اشک آور و گاز فلفل می خورند به جرم حق خواهی…
میرِ سیّد! نمی بینی که گرگانِ چنگال تیز کرده تکه تکه شدن پاره های وجود این مملکت را به انتظار نشسته اند؟ نمی بینی که لبخند های نا اهلان به قهقه هایی بلند در ضجّه های ما بر از دست رفتن ذره ذره ی میراث اماممان تبدیل شده ؟
سیّد ساکت نباش… بگو و بلند هم؛ بگذار دوباره بشنویم. بگو که آن هایی که دستشان به خون مردم در عاشورای حرم امام رضا آلوده است با تو و از ما نیستند. بگو که راه ما از رضا پهلوی که عُرضه ی اداره ی یک چراگاه در مریلند را هم ندارد جداست. بگو که ابن الوقت هایی چون مخملباف سخنگوی راه سبز تو نیستند. سید ما که می دانیم نه تو با این هایی و نه آن ها هیچ گاه درد مردم داشتند. ما که می شناسیمت، ما که می دانیم تو از جنس دیگری هستی. تو را از جنس خودمان و صدایی دیگردانستیم و رای مان – تمام آن چه که داشتیم – را تقدیمت کردیم.
ساکت منشین سیّد..؛ بگذار دوباره باور کنیم که صدای عدالت طلبی خمینی از گلویت بیرون می آید… سکوتت رنجمان می دهد سیّد. می دانی و می دانیم که زبان رضا پهلوی ها و رجوی ها حرفِ حقِ ما را هجی نخواهند کرد. نگذار که سکّان به دست نابخردانِ مبتذلی بیفتد که نه تو از آن هایی و نه آن ها از ما.
تو خود دیدی که این مردم ایستادند و فریاد زدند و کتک خوردند و کشته شدند و …؛ ولی سیّد نگرانیم. نگرانیم که ابن الوقت هایی که بویی از درد سی ساله مان نبرده اند فریاد هامان را بدزدند. نا محرمان و نا اهلانی از جنس داخل و خارج. دندان تیز کرده شان را می بینی؟
سیّد ما همان مردمیم، از جنس ایثار. نابخردان ظاهر ما را می بینند و تکفیرمان می کنند و مرتدمان می خوانند. اما رای ما به تو عهدی بود از جنس تجدید، که باور داشتیم به صلّ علی محمد بوی صداقت آمد. سیّد نگذار در رأیمان شک کنیم. استوار انگشت اشاره بکش به روی کسانی که با تو نیستند، که با امام نبودند، که با ما نیستند. تو این کار را خوب بلدی سیّد…
***
بگذار صدایت را رسا بشنویم …
.
.
همچنین بخوانید: برادر کشان ، نامه ای به تاریخ ، یونس قوم خویش باشیم
12.28.09
محرم در بیرمنگهام
از معدود ایامی که همه ی شیعیان (اعم از بریتیش، ایرانی، پاکستانی، افغانی و عراقی و …) سعی در برپایی مراسمی حتا کوچک دارند؛ محرم و عزای امام حسین است. امسال توفیقی دست داد تا به چند جای مختلف غیر از مرکز فرهنگی امام رضا علیه السلام (که برای ایرانی ها و گاهی افغانی ها است) بروم.
خوجه ها* (+) که به ظاهر قدیمی ترین – و البته بزرگترین- گروه های شیعه در انگلیس هستند به تبع دارای فعالیت های منظم تری هم هستند. آن ها از سالیان دور با بنا کردن مسجد و حسینیه در بیرمنگهام در مراسم های مختلف –از جمله محرم- با دعوت از روحانیانی کشور های مختلف فعالانه به بزرگداشت عاشورا می پردازند. برنامه های خوجه ها معمولا به دو زبان انگلیسی و اردو برگزار می شود که اکثر مخاطبان سخنرانی های انگلیسی، جوانان و نوجوانان هستند. شنیدن روضه به زبان انگلیسی در اولین بار شاید کمی غریب بنماید اما به هر حال نمک خاص خودش را دارد و خیلی زود با آن ارتباط برقرار می کنی. البته عزاداری اصلی خوجه ها (سینه زنی که به آن ماتم می گویند) به زبان اردو است که همه مخصوصا جوانان در آن شرکت می کنند. نکته ی جالب اینکه سینه زنی آن ها و حتی ملودی مداحی هایشان شبیه سینه زنی های سنتی جنوب کشور (خوزستان و بوشهر) است و جالب تر اینکه در بین نوحه هایشان گاهی از اشعار فارسی هم استفاده می کردند که با آن لهجه ی خاصشان شیرین می خواندند: عباس ای عمو جانم من آب نمی خواهم…سقای شهیدانم من آب نمی خواهم…
عراقی ها نیز سال هاست با اجاره ی سالنی در ساختمانی نزدیک مسجد خوجه ها (که البته قبلا ایرانی ها نیز آنجا مراسم می گرفتند) مراسم محرمشان را به پا می کنند. امسال سخنرانشان را از عربستان دعوت کرده بودن که شیخ جوانی بود که خوب هم سخنرانی می کرد (لااقل در آن یک شبی که من پای سخنرانیش نشستم). سخران پارسال شان بسیار بر مکتب شهادت طلبی امام حسین تاکید می کرد و در آخر هم برای شهدای عراق مخصوصا شهیدان صدر دعا می کرد. عراقی ها برخلاف ایرانی ها هنگام روضه خوانی و سینه زنی شان چراغ ها را خاموش نمی کنند و این باعث می شود که سر و صدا و رفت و آمد همچنان زیاد باشد و البته خصوصیت مجلس عراقی ها همین پر سر و صدا و شلوغ بودنش است! شب عاشورا امسال مداح مجلس نوحه ای حماسی خواند که به درخواست حضار (و البته با همان صدای بلند) دو سه بار خوانده شد: “ما شیعیان حیدریم… پیرو حسین… نه تروریست و نه وهابی (لا ارهابی و لا وهّابی…)” این قسمت آخر را چندین مرتبه تکرار می کرد که همه با صدای بلند همراهی می کردند. و در آخر هم شور گرفتند: أبد والله ما ننسا حسینا… (به خدا که هیچگاه حسین را فراموش نخواهیم کرد)
شبی را هم به حسینه ای که اخیرا افغانی ها برای مجالسشان برپا کرده بودند رفتم. مکانی نُقلی که واقعا حال و هوای حسینه را دارد. از در که وارد می شوی پرچم های سرخ و سبز یا حسین و یا ابالفضل که بر در و دیوار سیاه پوش نصب شده اند دلت را آرام آرام حسینیه ای می کنند. آن چه که بیش از همه تو را می گیرد سادگی و صفای آن هاست که آنقدر زیباست که واقعا خلوص را در مراسم های آن ها می بینی. صفایی که از لحظه ی ورود به مراسمشان با لبخندی برادرانه، با همان دَری شیرینشان گرم تو را خوشامد می گویند و به اصرار تعارفت می کنند که چون مهمانی باید بروی بالای مجلس بنشینی و بعد هم با استکانی چای از تو پذیرایی می کنند. بسیاری از افغنی ها هم البته ترجیح می دهند که به مجلس ایرانی ها بروند. نکته جالب مجلس آن ها این بود که در بینشان اهل سنت نیز حضور داشتند که برای بزرگداشت عزای امام حسین آمده بودند. پرسیدم که با زیارت عاشورا مشکل ندارند؛ گفتند که این برادران اهل سنت خودشان هم یزید و معاویه را لعن می کنند و خاندان اهل بیت را بسیار احترام می کنند.
پاکستانی ها هم از قدیمی های انگلیس به حساب می آیند. آن ها نیز مسجدی بزرگ دارند که به مسجد حسینیه (Husainiah Mosque) معروف است. قبلا برای افطار ماه رمضان آن جا رفته بودم اما متاسفانه نتوانستم که در عزاداری محرمشان شرکت کنم. اما بر اساس اطلاعاتی که از دوستان شیعه ی خوجه گرفتم ظاهرا مراسم آن ها بسیار سنتی تر از دیگر گروه های شیعه است؛ ظاهرا (و البته اگر که خبر صحیح باشد با تاسف بسیار) در روز عاشورا در قسمت پارکینگ مسجدشان با زنجیرهای تیغ دار به زنجیر زنی و همچنین قمه زنی می پردازند.
امسال در روز 23 ژانویه هم قرار است مراسمی در یکی از میدان های اصلی بیرمنگهام در مرکز شهر (Victoria Square) برگزار شود که عنوان آن: “اتحاد در انسانیت” است. بانی این جلسه گروهی هستند که با انتخاب نام “ندای حسین” بر ارزش های انسانی که امام حسین علیه السلام و قیام عاشورا داشت تاکید می کنند. از کارهای خوب آن ها این است که در این مراسم با دعوت از مرکز سیار اهدای خون مردم را به اهدای خون دعوت می کنند.**
به هر حال از برکات خون امام حسین آن است که هر جای دنیا که بروی هستند کسانی که پرچم کربلا را بلند کنند و عاشورا را با ندای حسین حسین شان گرامی بدارند.
*
*
*
* اکثریت شیعیان انگلیس از شیعیانی هستند که به آن ها خوجه می گویند که اصالتا از هندی هایی هستند که پس از جنگ ها و جدایی هند و پاکستان به دیگر مستعمرات انگلیس در آفریقا، و سپس به مرور به انگلیس مهاجرت کرده اند. خوجه ها از خلال سال ها فعالیت بسیار منظم توانسته اند برای ترویج فرهنگ دینی در بین خانواده های خود کودکستان، مدرسه و حتا مدرسه ی علمیه نیز بنا کنند.
** البته باید دانست که معنای اهدای خون – در کشوری که یک چوب کبریت را هم رایگان به کسی نمیدهند! – متفاوت از جایی مثل ایران است. لذا از همین جهت است که در این مراسم با تاکید بر وجه انسانی قیام خونین نواده ی پیامبر اسلام، مردم را به اهدای خون و نجات جان دیگر انسان ها دعوت می کنند.
12.14.09
عهد جاری…
با تو آن عهد که بستیم خدا می داند
بی تو پیمان نشکستیم، خدا می داند
این روزها بَرَش سخت می گذرد پیرمرد…
12.13.09
شجونی گفت…
.
شجونی گفت: … تعجب میکنم برخی بر سر خود عمامه میگذارند و حرفهایی میزنند. عقلتان كجاست؟ کتاب نمیخوانید؟ شما چه کسانی هستید؟.
.
پ.ن. شجونی عمامه دارد.




